+ نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 3:10  توسط حامد
|

ايرانيان يکي از کهن ترين مردماني هستند که سمبولي بسيارشگفت انگيز و سراسر از دانش و فرهنگ و خرد از خود به جاي گذاشتهاند که با اندوه فراوان بسياري از ما ايرانيان از آن ناآگاه هستيم . اين نشان " فرهوشي" يا " فروهر" نام دارد که...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 3:8  توسط حامد
|
یه زمانی دلم شکسته بود اما یه روز یه فرشته از آسمون اومد در حالی که داشت آواز میخوند.
میدونید چی میخوند ؟ ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 22:48  توسط حامد
|
دوست داشتن درست مثل ایستادن در سیمان خیس میمونه که ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 3:13  توسط حامد
|
اهم !!!
بعد از مدتها اومدم دوباره (چه جمله کلیشهای!!!) راجع به این اهم !!! اول خط قبلی و نقشهای مهم آن هم قول میدم بعدا توضیح بدم. نقطه سر خط .
الان دیروقته واسه همین زیاد حال نوشتن ندارم اونم بعد از یه روز کار خسته کننده . فقط اومدم بگم یه آدم دروغگو و دو رو که عکسش هم یه جورایی اگه بگردی همین جاها هست از زندگیم رفت بیرون . خدا رو شکر که شناختمش.واسه همین پستهای مربوط به این آدم بیخود رو حذف کردم (البته اگه دقت کنی میتونی ببینی ها که چقدر خر بودم !!!)
خلاصه اومدم همینو بگم بعدا شاید بیشتر توضیح بدم فعلا همینقدر کفایت میکنه . حالم از هر چی آدم دروغگو که فقط به خاطر بعضی منافع خودشون (مثل تطبیق واحد!!!!) به یه نفر مثل آب خوردن دروغ میگند به هم میخوره !!!
من زودتر برم تا بالا نیاوردم اینجا !!!
حرف واسه گفتن زیاد دارم هم راجع به مسائل شخصیم هم راجع به عقایدم که تو این چند ماه به کلی دگرگون شده یعنی عالیتر شده و خردگرایانه تر اما وقت کم !!! مثل همیشه . بعدا مفصل میگم همه چی رو .
تا بعد ...
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 22:55  توسط حامد
|
تنها تر از انسان ، در لحظه ي مرگ
ساده تر از شبنم رو سفره ي برگ
مطرود هم قبيله ، محكوم خويشم
...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 1:20  توسط حامد
|
در اوج شادمانی
در قله غرور
در بهترین دقایق این عمر نابپای
در لذت نوازش برگ و نسیم صبح
در لحظه نهایت نسیان رنجها
در لحظه ای که ذهن وی از یاد برده است
خوف تگرگ را
کز شاخسار باغ جدا کرده برگ را
ناگاه
غرنده تر ز رعد و شتابنده تر ز برق
احساس می کند
چون پتک جانگدازی این پیک مرگ را
+ نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 1:1  توسط حامد
|
عدد هفت در زندگی من تاثیر بسیاری داشته است. اولیش هم اینه که من در ماه هفت سال به دنیا آمده ام. یعنی ماه مهر و محبت . یا مثلا در هفت سالگی رفتم مدرسه
... ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 10:28  توسط حامد
|
تا حالا به تابلویی با این نوشته برخورد کردید؟
دوستت دارم مادر . همیشه در قلب منی
......
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت 0:36  توسط حامد
|
یه کم خودتو تحویل بگیر.چقدر بچهام کم رو شده !!!
+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 18:54  توسط حامد
|
آخر عاقبت اون شب بیداری من اون شد که فرداش وقتی ۷ غروب رسیدم به خونه گرفتم خوابیدم تا فرداییش ۷ صبح بعدشم بلند شدم رفتم سر کار.الانم اومدم فقط همینو بنویسم برم اما میدونم که نمیشه. همین الانم میخوام یه مطلب دیگه بنویسم.خوره افتاده به جونمون. ای بمیری هی !!!
+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 18:42  توسط حامد
|
آخه این خوش تیپ به من میگه که به نثر من حسودیش میشه.بابا بیخیال.کجا من نثر دارم اصلا.
مازی جان.این حرفا چیه.
تو هم کارت عالیه.عوضش منم به قیافه و تیپ تو حسودیم میشه. این به اون در

!!!
یه چیزی هم اعتراف کنم.امشب کلی زنگ زدم به این و اون که از کارای بدی که در حقشون کردم حلالیت بطلبم.حتی زنگ زدم به یکی از هم خدمتیام که واسه نگهبانی اضافی که واسش زدم ازش معذرت بخوام.خلاصه امشب شب اول قبره واسه من.تو پست قبلی ساعت ۳.۱۰ دقیقه بود.قرار هم بود من برم لالا اما ساعت تا اونجایی که چشم کار میکنه ۳.۴۰ شده من هنوز اینجام.خداوکیلی خونه اگه بودم منو از سقف آویزون میکردند اگه تا این موقع پشت کامپیوتر میموندم. خونه مجردی هم عالمی داره ها

!!!دیگه عزممو جزم کردم برم که اگه نرم فکر کنم فردا همه حسابارو اشتباه کنم و بریزم یه حساب خودم !!!
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 2:15  توسط حامد
|
به دلیل خاصی که که یکی از دوستام میدونه اینو خط خطی کردم !!!! ( آدم هم اینقدر نباس مثل من حساس باشه )
قراره که کارانه ها رو آخر ماه بدند. پول دار شدیم (حالا بگو چقدره همش ؟ دویست تومن هم فکر نکنم بشه .) دفعه قبل به همه ۳۰۰-۴۰۰ تومن دادند به من ۴۰ تومن باورت میشه؟ ۴۰ تومن ؟ ۴۰ تومن ؟
خوب همین کارها رو میکنید که افرادی مثل صفر متولد میشند.من این همه کار کنم ۴۰ تومن صفر هم .....
چی بگم که نگفتنم بهتره. چش و چالم داره در میاد.الان ساعت ۳.۱۰ دقیقه شبه.خوابم میاد شدید اما نوشتنم اومده . حیفه آخه.شاید تا مدتها این حس و حال رو نداشته باشم.
...
اما نه . از چشام داره خون میاد فکر کنم !!! نیگا کن !!!
درسته ؟
برم لالا .فعلا عزت زیاد.
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 2:9  توسط حامد
|
فیلم خونم اومده پایین !!!
هر چی فیلم بوده دیگه دیدم . خدایا یه دوست خوره فیلم هم نصیب ما کن یعنی میشه؟
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 1:56  توسط حامد
|
اول اینو بگم که من چون عصرا دیر از سر کار میام به هیچ کدوم از کارام نمیرسم چه برسه به حموم.حتی وقت نمیکنم غذا درست حسابی بخورم تا تکون میخوری شب میشه.منم چون روز سر کار بودم و واسه خودم حال نکردم !!!

شب آمادگی ذهنی زود خوابیدنو ندارم. شبا که دیر میخوابیم صبح زودم که میریم سر کار غذا هم کم میخورم.شدم نی !!! به همین مناسبت وقت نمیشه که روزا برم حموم. نوبت بدن بدبخت که میرسه صبحه.بماند که بعد از حموم هم لخت !!! میریم بیرون و همش دماغمون آب میکنه.خود حموم هم داستانی داره.شهرستان که بودیم هر وقت چیزی از قبیل تیغ و وسایل حموم کم داشتیم داد میزدیم و از اونجایی که شمر تشریف داشتم یکی اون وسیله رو میاورد که اغلب هم مامانی یا داداش کوچیکه بود.(الانم هروقت میرم همین بساطه ها.فکر بد نکنی. من تغییر ناپذیرم !!! )
اما از اونجایی که اینجا ( یعنی تهران ) کسی نیست به داد !!! های من برسه

مجبورم لخت بپرم بیرون برم وسیله رو بیارم. از شانس بد من هم همیشه یا صابون و شامپو یا این پودر رختشویی ( همون تاید خودمن !!! )تموم میشه.باید برم آشپزخونه بردارم .تو راه یخ میزنم طوری که کافر نبیند نشنود. بماند که لباسا هم یادم میره از کمد بیارم.بابام همیشه وقتی میدید که ما سه تا برادر توی دردسر افتادیم مسخرمون میکرد و میگفت : مامان جان کجایی ؟!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 1:54  توسط حامد
|
وقتی کسی میمیره اونی که دوستش داشت چیکار باید بکنه . فقط بیهوده گریه؟ یکی بهم بگه چیکار کنم؟
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 1:42  توسط حامد
|
بابا مثلا قرار بود اینجا یادداشت روزانه بنویسیم.کور شدیم از بس شب بیدار موندیم که درس بخونیم و یه خورده وبلاگو آپدیت کنیم اما همش بیخودی وبگردی کردیم. اه اه اه ...
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 1:41  توسط حامد
|
چند روز پیش تولد یکی از دوستای خوبم بود.
...
اما من یادم نبود. چیزی هم واسش نگرفتم.خیلی بد شد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 21:29  توسط حامد
|
آخ, عجب سرماست امشب اي ننه ما كه مي ميريم در هذالنسه
تو نگفتي مي كنيم امشب الو؟ تو نگفتي مي خوريم امشب پلو؟
...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 22:32  توسط حامد
|
ساعت : يك دقيقه ي بامداد
كسي هلم داد و
بند ناف مرا بريد و
گره زد به روشنايي مهتاب
دلم گرفته بود و
اولين ترانه
بوي شور گريه را مي داد
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 19:19  توسط حامد
|
+ نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت 4:2  توسط حامد
|
نیما و اخوان ثالث دو تن از بزرگترین شاعران شعر نوی ایران هستند که به همراه سهراب سپهری شعر نو را جان تازهای بخشیدند. مهدی اخوان ثالث در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 3:29  توسط حامد
|
نیما در سال 1276 هجری شمسی در دهکده ای به نام یوش ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 2:57  توسط حامد
|
از ويژگيهاي مرد متولد مهر ماه مي توان، انصاف، متعادل، خوش سليقه و گاهي تنبل و بي اعتنا نسبت به زندگي را نام برد.اگر شوهر متولد مهر ماه داريد، هميشه به سر و وضع خود ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 1:17  توسط حامد
|
روز والنتاین مصادف با 14 فوریه در فرهنگ غربی روز ابراز عشق است. در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران ، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله این كه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن میكند. كلوديوس به قدري بیرحم و فرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس ( والنتاین )، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میكرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام میشود... بنابراین او را به عنوان فدایی راه عشق میدانند و از آن زمان نهاد و نمادی میشود برای عشق
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 23:22  توسط حامد
|